بلاخره حق به حقدار رسید
-
تاریخ: 1402/11/7 ساعت: 11:38
بعداز یکسال دوندگی بلاخره رای دادگاه اومد و متهم ها شناسایی و محکوم شدن . بلاخره تونستم زن حمید رو محکوم کنم . واسه همه مشخص شد که اون متهم ها رو زن حمید فرستاده سراغم البته با کمک یکی از اقوامشون که از قضا اون عوضی هم توی ارتش هستش دو نفر آدم شر خر پیدا کردن و بقیه هماهنگی ها و واریز پول به حساب شر...
هستم
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 13:42
هنوز درگیر مراحل نفس گیر و طولانی دادگاهم ولی برد با منه و پیروز این دفعه منم . ولی چاره ای نیست و باید صبور باشم. خبرهای خوبی منتظرمه . بلاخره صبوری هام نتیجه داد.... + نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:14 توسط نگار | Adblock test (Why?)
جاذب بلا و دردسر شدم!
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 13:42
دیشب خواب بودم از سروصدای سگ همسایه بیدار شدم رفتم دوربینها رو نگاه کردم دیدم یکی که ماسک زده توی حیاطه و داره سعی میکنه در ورودی ساختمان رو باز کنه و بیاد داخل خونه!خیلی ترسیدم زنگ زدم به حمید و گفتم چی شده بعدش هم سریع زنگ زدم به ۱۱۰ و بعدش هم به همسایه دیوار به دیوارمون زنگ زدم بعدش صدای آژیر دزد...
دلیل بیخود
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 13:42
فهمیدن اینکه چرا شوهر سابق ام نصف شب میخواسته وارد خونه بشه خیلی سخت نیست دلیلش هرچی که هست خیر نبوده و دنبال انتقام و بدنامی بوده . خودش به بازپرس گفته که میخواستم برم زن و بچه ام رو ببینم!!
چرا این مدت نبودم؟
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:01
این چند وقت که نبودم یه اتفاقی برام افتاد که حال نوشتن نداشتم ولی امشب اومدم بنویسم...روز تولدم حمید زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت ولی میدونستم از نفیسه جرات نمیکنه بهم سر بزنه نه اینکه زن ذلیل باشه، نه ، ولی نفیسه از اون سلیته هاست که وقتی ناراحت بشه آبرو حالیش نیست و حمید از آبروریزی ترس داره واقعا ...
بلاتکلیفی
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:01
دلم از دست حمید خونه میدونم به زودی با مشخص شدن اسم ضاربین جنگ سختی بین من و حمید و نفیسه اتفاق میوفته و بعداز ده سال یه اتفاق مهم میوفته! یا همه میفهمند من زن حمیدم یا حمید به طلاق دادن من راضی میشه البته به فرار هم فکر کردم و اینکه برم یه جایی که دست حمید بهم نرسه و وکیل بگیرم که دنبال کارهای طلاق...
کاغذ بازی های قانون
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:01
هنوز درگیر کاغذ بازی های اداری هستم در واقع وقتی شکایت میکنی اونقدر آدم رو خون به جگر میکنند تا خودت بگی غلط کردم. یه هفته پرونده پاسگاه بود یه روز میومدن تحقیقات یه روز واسه پرس و جو از شاهدها میومدن یه روز منو میخواستن اظهاراتم رو میخواستن و....بلاخره پرونده از پاسگاه به دادگاه فرستاده شد و یه ماه...
بلاخره گوشی خریدم اما مشروط
-
تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 23:34
بلاخره گوشی خریدم قبلش قول گرفت ازم که تو فضای مجازی نرم....بازم بهتر از هیچیه...توی انتخاب گوشی هم دستم رو باز گذاشت حتی اگه میخوای آیفون ۱۳ بگیر ولی من کلا از خرج کردن واسه کلاس گذاشتن خوشم نمیاد گفت پس یه گوشی خوب بگیر منم بعداز کلی تحقیق و پرس و جو بلاخره یه گوشی سامسونگ خوب خریدم اما هنوز خیلی ...
یک هفته گذشت...
-
تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 23:34
یک هفته از قطع ارتباط من و فاطمه گذشت و اینکه خبری ازش نشد ، بیشتر نگرانم کرده چون با خودم میگم لابد با پسره خیلی گرم گرفته و از خداش بود من سر راهش نباشم من فاطمه رو میشناسم بیست سال با هم دوست بودیم هیچوقت نشده بود که اینجوری از حال هم بیخبر باشیم ولی اینبار انگار فرق کرده و جای دیگه ای سرگرمه...م...
روزهای تکراری و غیر قابل پیش بینی
-
تاریخ: 1400/1/19 ساعت: 9:23
از آخرین باری که من و حمید همدیگرو دیدیم حدود ده روز میگذره من خودمو با کارم سرگرم کردم ولی بازم دوری حمید برام سخته و نمیشه از ذهنم بیرونش کنم ولی چاره ای جز تلقین به بیخیالی ندارم...دیروز بهش زنگ زدم فهمیدم شب گذشته طبق معمول دوباره نفیسه سر من با
لعنت به کرونا.....
-
تاریخ: 1400/1/19 ساعت: 9:23
چند وقتیه که کرونا اومده در خونه مارو هم زده خیلی اوضاع بدیه نگرانی و استرس و اینکه عزیزان خودت رو ببینی با مرگ دست و پنجه نرم میکنند و نتونی کاری کنی....واسه حمیدم دعا کنید اگه زنده موندم میام و دوباره براتون مینویسم....تورو خدا واسه همه بیمارها دعا کنید... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳...
بعداز مدتها دوباره اومدم
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 5:50
بعداز کلی دوری از وبلاگ دوباره اومدم که تنهایی هامو اینجا پر کنم.....اونایی که پیگیر وبلاگم بودن دیگه فکر کنم از برگشتن دوباره من نا امید شدن و کلا با وبلاگم کات کرده اند...فکر کنم نزدیک به یکسال شد ک
این مدت چه گذشت؟
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 5:50
روزهای آخری که تو کارخونه بودم مدام با نفیسه در جنگ بودم تا جایی که نفیسه چندبار سرزده اومد کارخونه تا ببینه منو حمید تو کارخونه چه رفتاری باهم داریم....دیگه واسه جدا کردن ما به جادو رو آورده بود و می
و اما ادامه ماجرا.....
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 5:50
اون روز من کتک خوردم و حمید دست زنشو گرفت و از خونه من رفتن بیرون و تا روز بعد خبری از حمید نشد دلم خیلی شکسته بود فکر میکردم خیلی بهم بی احترامی شده و حمید با اینکه شاهد همه چی بوده نخواست حتی یک معذ
اعتبار این پست فقط چند روز.....
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:53
اصلا دلم نمیخواد با نوشتن این واقعیت استرس و نگرانی بیاد سراغم بخاطر همین مجبورم و مجبورم که رمزدار و بسیار محتاطانه جریان رو بنویسم فقط جهت اطلاع اون دسته از دوستانی که مرتب سوال میکنند و بخاطر اونها
روزهای سخت......
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:53
دیشب تا نیمه های شب پیشم بود البته دزدکی اومده بود از ترس نفیسه.....نمیدونم چرا نفیسه اینقدر مارو اذیت میکنه نمیدونم حرف حسابش چیه دلم میخواد یکبار بتونم بهش بگم تو که دلت نمیخواد حمید بیاد پیشم پس چر
روزها میگذرند....
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:53
ممنون که جویای حالم هستید من خوبم فقط چون حال و حوصله نوشتن ندارم نمیام وبلاگ....وضعیت تغییری نکرده هنوز همونجوریه....حمید با نفیسه حرف زده و قولهایی که به حمید داده رو براش یادآوری کرده نفیسه قبول کر
حالم خوش نیست.....
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:53
یکماهه که نفیسه اجازه نداده حمید بیاد پیشم خیلی دلم براش تنگ شده وقتیهایی که تو کارخونه میبینمش دلم میخواد بغلش کنم و زار زار گریه کنم دیروز حمید میگفت که اونم خیلی دلش برام تنگ شده ولی گفت تحمل کنم تا وضعیت درست شه البته نفیسه یکم از قبل بهتر شده و دیگه زیاد به پرو بال من نمیچسبه شنیدم حمید باهاش ب...
توجه توجه....
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:53
دوستانی که توی وبلاگهاون مزاحم دارن لطفا بیان خصوصی بهم پیام بدن البته آدرس بهم بدن چون باید چیزی که از طرف پلیس فتا بهم زنگ زدن و گفتن رو حتما بهتون بگم....یا اگه وبلاگهاتون رو حذف کردید برید تو سایت پلیس فتا و شکایتتون رو اونجا ثبت کنید و یک شماره تلفن بدید بهتون زنگ میزنند
کار جدید
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:53
ببخشید که زیاد نمیام به وبلاگم سر بزنم آخه شدیدا مشغول شغل جدیدم که این روزها تازه راه انداختم بعداز کلی بنایی و برق کشی و لوله کشی با کمک حمید کار تاسیس محل کار جدیدم به پایان رسید.....به محض اینکه همه کارها روبه راه بشه و سرم خلوت بشه دوباره میام و مینویسم.....ممنون از همه شما که مدام پیگیر غیبت م...